تصمیم گرفته ام که خیلی از کارهایی را که قبلاْ انجام نداده ام و همیشه توی فکرش بوده ام انجام بدهم و بعضی کارهای نالازم توی برنامه را بعدا.
تصمیم گرفتم که وبلاگم را روزنوشت کنم که مثل روز برایم روشن است این اتفاق اصلا نمی افتد .
تصمیم گرفته ام به تصمیمهای قدیمی که احترام نگذاشته ام حداقل گه گاه یادشان کنم.
تصمیم گرفته ام یک بار هم که شده کبری باشم و ...
پ.ن.۱. این همه تصمیمی که گرفته ام را خط اول نقض نمی کند چون مرتبط به یک موضوع خاص و نه چندان خصوصی است که فقط دوستان نزدیک می دانند.
پ.ن.۲. کبری شدن البته کار سختی نیست چون تا آنجا که یادم می آید هیچ وقت نفهمیدم کبری تصمیمهایش را عملی کرد یا نه؟
یک آدمی بود پیر . با سبیلهای بزرگ و سفیدی که رو به دوربین لبخند می زد و من تا قبل از اینکه اسمش را زیر عکس بخوانم - که صفحه ی اول یکی از روزنامه های آخر خردادماه کار شده بود - نمی دانستم " نادر ابراهیمی" ست و اصلاً هم خبر نداشتم که فوت شده است و همین که خط اول خبر را خواندم کلی خورد توی ذوقم که : "آخی! "و بعد یاد تک کتابی افتادم که ازش خوانده بودم : " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " و مثل همیشه همان تک جمله ها را یادم آمد که :
"بخواب .
بخواب هلیا!
دود دیدگانت را آزار می دهد .
شب از من خالی ست هلیا...
شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست..."
امروز لابه لای کتابها دوباره پیداش کردم و خواندم :
"خواب.
تنها خواب ، هلیا!
دستمالهای مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می رانَد.
اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.
شاید ، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم... "
زندگی خیلی خوب است.خیلی شیرین است . خیلی خوب است که هیچ آدمی نمی تواند با ایده آلهایش زندگی کند . خیلی خوب است وزارت ارشاد با تمام سختی که دارد می تواند به کارش ادامه بدهد و مثلاً به چاپ دوم کتاب "قلعه ی سفید" اورهان پاموک یا مجموعه داستان صادق چوبک یا داستانهای هدایت مجوز ندهد. زندگی خیلی خوب است . فقط نمی دانم کی قرار است من از سرباز داستان نویسی به مقامهای بالا برسم. مثلاً سرهنگ داستان نویسی بشوم یا حداقل سروان. هرچند هنوز وزارت ارشاد بیشتر از درجه ی ۱ و ۲ به نویسنده های ایرانی درجه ی دیگری نداده است.
همه چیز مثل یه بغض سنگینی می کنه . مثل یه کوه. مثل نم شرجی وقتی که می پیچه لای نفسهای یه آدم.
همه چیز مثل یه رگه ی درد می مونه توی شرجی که از پایین قلب شروع می شه . یه رگه ی درد شبیه خوردن سوزن به مردمک چشمهای یه آدم .
زایرمحمد از اهالی تنگسیر به فریب یکی از اهالی بوشهر تمام پس اندازش را به یکی از بازاریان بندر می دهد ولی بندریها پولش را پس نمی دهند و شیخ بندر (قاضی) و وکیل زایر محمد را هم با خود همراه می کنند. در نهایت زایر محمد پس از یک سال دوندگی تصمیم می گیرد از حق خودش و البته به شیوه ی خودش دفاع کند ....
" تنگسیر " صادق چوبک را تازه تمام کرده ام و کلی خوشم آمد . تصویرهای قشنگی داشت و توصیفهای نابتری . آخر کتاب داستان "شیرمحمد" رسول پرویزی را به خاطر شباهت زیاد طرح دو داستان و حتی اسم شخصیت اصلی ضمیمه کرده بودند که شاید بدی شد در حق رسول پرویزی که داستانش را بی شوق و بی حوصله خواندم و مدام قیاسش کردم با " تنگسیر " چوبک و هر بار به چوبک امتیاز بیشتری دادم.
دریا نمی خوابد؛ اما بیداری دریا تسلی است برای روحی که نمی خوابد.
جبران خلیل جبران
ما که نفهمیدیم بیش از ۴۹ درجه یعنی چی ؟
الف) ۵/۴۹
ب) ۵۰ تا ۶۰
ج) بیشتر از ۶۰
د) بیش از ۹۴
یه روز صبح از خواب پا می شی و فکر می کنی می دونی که باید چه کار کنی؟ حس می کنی جواب تموم سوالها رو می دونی؟ همه چیز مثل یه آسمون صاف و بدون ابر می مونه! حس خوبیه! آرامش بخشه ! هر چقدر هم که کوتاه باشه!