و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
توصیف از نظر استاد:آه ...چه موجهای قشنگی که به سنگ می کوبیدند.آه...آه...موجهای قشنگ خوشگل آه ...آه... دعای ترم: خداوند صبر عظیمی به من و همکلاسیها بدهد و استاد عزیز مقاله در سرچهای روزانه به وبلاگ من نرسد چون این بار حتما این درس را می افتم... . نتیجه گیری استاد در مورد مقاله هایی که تصحیح کرده اند: کلا به درد نمی خورد چون نه پیام دارند نه محتوا دارند نه انسجام دارند نه توصیف دارند( مهمترین ویژگی) و هزاران نداشتنهای دیگر. کلا مقاله ی من هیچی نداشت یه سری کلمه ی درهم و برهم. باز هم کلاسهای مصاحبه وقتی کارت را می خواندی پنج نفر نظر می دادند و یک بحثی می شد اما حالا استاد تجویز می کنند و بقیه گوش می دهند... . دلم می خواهد یک نفر وقتی به کارم فحش می دهد دلیلش را داشته باشد نه یک سری دلیلهای کلی که اصلا انگار حوصله اش نشده بخواند و برای خالی نبودن عریضه زیر صفحه را پر کند... پ.ن. اگر با من هم عقیده هستید باید بگویم که طبق نظریه ی تقارن نیوکامب هر کسی به دنبال منبع و مطلبی است که موافق نظر او باشد.نظریه ی تقارن نیوکامب یکی از نظریه های هماهنگی است برای این که فرد بتواند بر تعارضهایی که براثر دریافت اطلاعات جدید به او می رسد غلبه کند و در واقع خودش را از ناراحتی این ناهماهنگی نجات دهد.قصدم بازنویسی آچه امروز خواندم نیست خواستم بگویم دانستن خیلی هم بد نیست فقط اولش یک کم درد دارد. رضا خان ایستاده پشت پنجره.عجز و لابه های مصدق و مدرس در مجلس جواب نمی دهد. آن کس که نباید بر سر کار بیاید می آید. رضاخان ایستاده پشت پنجره به ریش همه آنهایی که فکر می کنند می توانند جلوی او را بگیرند می خندد. خودش را برای انگلیس و شوروی لوس می کند. روزنامه نگاران طرفدارش از دلاوریهای او در خوزستان می گویند. شیخ خزعل به هیچ جا نمی رسد. انگلستان و دو دوزه بازیهایش جواب می دهد. رضاخان ایستاده پشت پنجره. ذکاءالملک می رود پیش احمدشاه. از او می خواهد که استعفا بدهد. رضاخان او را فرستاده تا خیال منتقدانش را راحت کند. احمدشاه راضی نمی شود.دلش نمی خواهد او هم به نفع رضاشاه کار کند. ذکاءالملک برمی گردد به ایران. رضاخان ایستاده پشت پنجره و برای مردم خوابهای تازه می بیند ... .
هرموقع دلم خواست نوشت:کی گفته لیمو شیرین ، شیرینه؟ هر وقت مجبور می شم تحریم لیمو شیرین رو بشکنم پشیمونم می کنه چون تلخی اش می مونه روی زبونم!
چون سرم را از زیر برف آورده بودم بیرون، دکتر گفت چند روز باید استراحت کنی! تب کردی!
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
9:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حس کبکی را دارم که سرش را از زیر برف بیرون آورده است و می بیند که تنهاست!
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
0:14 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ایراد کاری را گفتن و شنیدن اصلا ناراحت کننده نیست. موضوع این است که یک مطلب را طوری نقد نکنیم که انگار نخوانده ایم و نقدمان آن قدر کلی باشد که هر متن دیگری هم باشد همان حرفها را بزنیم فرقی نکند.اگر قرار بر ان است که ایرادی گفته نشود همان به که اصلا چیزی نوشته نشود. دیشب که دوستی برایم گفت پراکندگی مطلب از کجا ناشی می شود و کم و اضافه هایش را نشانم داد دیدم استاد مقاله بیراه نگفته است کلیت ماجرا به نظر یکی بود اما جزئیات را استاد نگفته بود. من جزئیات را می خواستم . دانستن آن که یک جای کار می لنگد مشکل مرا حل نمی کرد دانستن دقیق کدام قسمت برایم مهم بود!
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت
10:4 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اووووووووم.................چه بارونی بود دیروز!یکریز و ریز ریز!
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
9:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
مقاله ی خوب از نظر استاد با توجه به اینکه نزدیک به بیست دفعه این جمله را تکرار کردند: مقاله باید توصیفی و جذاب باشه.مقاله باید توصیف خوب داشته باشه. با اینکه این مقاله توصیفی نبود با اغماض می شه گفت خوب بود. توصیف خوبی نداشت....
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت
9:18 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کور از خدا چی می خواد؟ چند نفر آدم مهربون که تا داوطلب می خوای برای خوندن مطلبت آماده اند. واو به واو رو با دقت می خونن نظر می دن نقطه ویرگول می ذارن که بدفهمی ایجاد نکنه. کاری که استاد مقاله نویسی انجام نمی دهد. جدا این روزها شرمنده ی هم اتاقیها و همکلاسیهام هستم...
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت
10:23 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلم نمی خواهد بدانم .
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت
5:49 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
رضا خان ایستاده پشت پنجره و به مدرس نگاه می کند که از ساختمان دور می شود. مدرس که چندلحظه قبلش گفته است شما که همه چیز ما را گرفتید بگذارید حداقل این یک چیز برایمان بماند. بهنود روایت می کند که منظورش مبارزه و مخالفت با اوست.مستوفی الممالک و وابستگی اش به حفظ نام و آبرو روی اعصابم راه می رود. دلم می خواهد قوام بماند. قوام السلطنه ای که بهنود روایت می کند تنها کسی بوده که می توانسته شاید جلوی گستاخیهای رضاخان را بگیرد.
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت
11:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
این یادداشت نوشتنهای هفتگی را دوست دارم.درسته که بیشتر شبیه انشا نوشتن شده اما به هر حا ل تنها چیزی است که از دنیای روزنامه نگاری جدایم نمی کند . یادداشتهایم را به دلایلی که قبلا گفته ام اینجا نمی گذارم اما اگر کسی بخواهد بخواند و نظر بدهد کافی است ایمیلش را بنویسد و ...
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت
1:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بی پولی را دیده اید ؟ تردید را چه طور؟ اینها را ندیدید بی خیال! "کتاب قانون" مازیار میری را از دست ندهید!
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت
4:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


